خرید بک لینک

برای یک روز تعطیل چه چیزی هیجان تر از اینکه بساط خواب و خیالبافی ام رو جمع کنم و دیدن نور صبحگاهی رو تجربه کنم . میخواهم این روند رو تغییر بدهم . کمی اعتماد به نفس کاذب به خودم بدهم . گاهی مواقع باید اینگونه به یکباره همه چیز رو دگرگون کرد حتی خودم رو . خودم رو خط بزنم و از دوباره طرحی بریزم .

برچسب: نویسنده: نیکی کاظمی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 8:30

جاهای زیادی رفتم . چیزهای زیادی دیدم . کارهای گوناگونی انجام دادم . هر جا رفتم رفتارها همان بود و صحبتها . به خیال اینکه من ساده لوح هستم دیدند . اما گمان نبردند که من ظاهرشان را نمیبینم بلکه عمق ذات وجودشان رو نشانه گرفتم .

برچسب: نویسنده: نیکی کاظمی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 8:30

آخرین ماه تابستان 98 هم شروع شده . یک عده ناراحت یک عده بی تفاوت و یک عده هم مغرور و سرمست از اینکه ماهی که در آن متولد شده اند شروع شده غافل از اینکه یک قدم به مرگ نزدیک تر شده اند . تابستان میرود و

برچسب: نویسنده: نیکی کاظمی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 8:30

صدای زنگ تلفن از خواب عصرگاهی بیدارم کرد . از اتاق خودم رو رها کردم داخل پذیرایی روی کاناپه ولو شدم و کانال های تلویزیون رو بالا و پایین کردم . بعد ازظهر ساکت و بدون اتفاقی بود . از آن بعداز ظهرهایی ت

برچسب: نویسنده: نیکی کاظمی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 8:30

مادر قلب اتمی پینک فلوید هنوز هم چیزهای جدیدی داره برای من . به دنبال ساخت فیلمی از روی آن هستم !!

برچسب: نویسنده: نیکی کاظمی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 8:30

خوشحالم که در حافظه یکی از مجازی ها قرار گرفته ام و خوشحالم که زندگی جدیدی را آغاز کردید و حالا صاحب فرزندی شدید . مردمان می آیند و میروند . با هم معاشرت میکنند و میخندند و جدال میکنند و به یکباره سیل ویرانگر جدایی همه چیز را با خود میبرد و شاید تنها یک اسم در حافظه ما باقی بماند و یا یک چهره . به هر حال همه ما در حال چرخش هستیم در این جهان و شاید روی یک حادثه بهم برخورد کنیم و همدیگر را بشناسیم حتی اگر یک اسم از ما باقی مانده باشد . و در آخر دخترتان را ببوسید .

برچسب: نویسنده: نیکی کاظمی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 8:30

ساعت دوازده شب هست و شماره شرکتی که سه سال در اون کار کردم رو میگیرم و کسی جواب نمیدهد. فردا دوباره زنگ میزنم میدانم کسی جواب نمیدهد اما باز همین کار را میکنم . آن شرکت یه رئیس بیشتر ندارد و همان یک رئیس تنهاترین کارمند یا بهتر بگویم تنهاترین نیروی آن شرکت است . خوب میدانم از وقتی که از انجا رفتم کامپیوترم روشن نشده و پرینترم هم یک برگ پرینت نگرفته . بی جهت چرا امشب یاد این افتادم که به آن شرکت از کار افتاده زنگ بزنم ؟

برچسب: نویسنده: نیکی کاظمی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 8:30

هوا کم کمک سرد شده و ما خودمان را زیر پتو قایم میکنیم . صبحها با صدای پارس سگها بیدار میشویم و خودمان را غرق در بوسه میکنیم و از شب قبلش برای هم میگوییم و دوباره تا هوا خوب روشن نشده چشمهایمان گرم خواب میشود . آرزو میکنیم شب لعنتی هیچوقت صبح نمیشد و ما در گرمای رختخواب غوطه میخوردیم

برچسب: نویسنده: نیکی کاظمی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 8:30

صفحه بندی